تجربه یک سال زندگی در ایران

به نام خدا

 مدتی است که با توجه به قولی که به چندتن از دوستانم داده بودم و علاقه خودم، قصد داشتم از تجربیاتم از زندگی در ایران بنویسم. اکنون که در سالگرد برگشتمان به ایران هستیم، بهترین بهانه است برای همرسانی کردن این متن. قابل ذکراست که برای نوشتن در این رابطه، می توان در فرساییدن قلم دست و دلباز بود، اما من به چندتا از مواردی که به نظرم کلیدی و مهم آمده اند و نسبتا دربرگیرنده هستند بسنده می کنم. شخص خودم و اینکه یک زن هستم کمترین تاثیر را در این نوشته داشته اند. درواقع، این نوشته برآیندی است از تجربیات فردی و اجتماعی مطلوب و نامطلوب از زندگی در ایران. قطعا، سوگیری هایی در این نوشته دیده می شود اما مخاطب این نوشته هم احتمالا از لحاظ فکری با من تا حدی همسوست. درضمن، اگر به نقصی در این متن اشاره می شود به این معنی نیست که همه افراد جامعه ایرانی واقعا آنرا تجربه می کنند، به این معنیست که اولا در دایره ارتباطی من دیده شده و ثانیا، می توان حداقل به اکثریت هم نسلان من تعمیم داد.

تجرییات نامطلوب فردی

در ایران که زندگی کنی ابعاد فردی زندگی کمرنگ تر میشوند. چرا؟
به نظر من، دلیل این مساله رو میشه درهم تنیدگی های افراد چه از لحاظ عاطفی چه از لحاظ مسئولیت های خانوادگی دانست که به همین نسبت موجب توقعاتی هم میگردد که لزوما سالم و برحق نیستند. قسمت مثبت این مشکل اینست که می تواند به نزدیکی دلها کمک کند، اما به همان اندازه موجب دوری آنها هم می تواند بشود: اگر فرد از عهده مسئولیتهای ناگفته خود برنیاید. بطورکلی مسئولیت داشتن در خانواده بسیار چیز خوب و مثبتی است، اگر بصورت مشخص و بر اساس تواناییها بین افراد تقسیم شود. اما بیشتر اوقات در خانواده های ایرانی مسئولیتها بر گردن یک فرد مسئولیت پذیر و مثبت که از ویژگیهای اخلاقی همچون متانت و ملاحظه و پیش قدمی در کار خیر برخوردار است، به تنهایی قرار می گیرد و بقیه افراد حتی در مسایل مربوط به خود هم پیگیری نمی کنند. این فرد هم، چون انسان نازنینی است به اینکار آنقدر ادامه میدهد تا یا خسته و فرتوت شود و از پا دربیاید و یا متوجه تنها بودن خود شده و تبدیل به فردی شبیه دیگران شود. این روند را حتی در رده های اجتماعی هم میتوان دید، به عنوان مثال اگر فرد دلسوزی مدیر یا معاون جایی باشد معمولا در بسیاری از موارد تنهاست و حتی درراهش سنگ اندازی تجربه می کند. چون عموما این افراد مثبت و کاری هستند، اگر بر سر راه افرادی که یا تن پرورند و یا فقط به دنبال منفعت خود قرار گیرند، به سرعت پس زده شده و برایشان ادامه مسیر مشکل می شود. این رفتارها، به نظر من، ریشه در مدیریت فردی و اجتماعی غلط و درکل، بی درایتی سیستمی دارد.
مدیریتی که در اینجا منظور نظر من است، بخاطر جا افتادن فرهنگ قهرمان پروری و جدا ماندن افراد دلسوز از جرگه عموم نشأت می گیرد و موجب شده است که تقسیم کار و مسئولیت جایگاه چندانی در خانه های ایرانی نداشته باشد. اگر حتی خانواده ای به افراد دلسوز خود اهمیت بدهد، بیشتر از طریق تحسین و تمجید است تا کم کردن بار مسئولیت او. اما به نظر من، این کار فقط بار مسئولیت او را اضافه کرده (چون بیشتر متوجه انتظارات و نگاه رو به بالای اعضای خانواده خود می شوند) و حتی شاید او را دچار خودباوریهای غلط، سقوط اخلاقی، و یا غرور کاذب کند. از جمله عوارض دیگر این نوع رفتار، توجیهی است که فرد برای کارهای احتمالا غلطی که در جامعه انجام خواهد داد پیدا خواهد کرد. او با راحت کردن خیال خود از این که کاری برای خانواده یا دوستان دارد انجام میدهد که بسیار مهم است و هیچکس دیگری جز او نمی تواند آنرا انجام دهد، دست به کارهایی ممکن است بزند که یا قانونی نیستند و یا حق کس دیگری را پایمال می کند. من این اخلاق بخصوص را مرتبط با فلسفه ای با عنوان “هدف وسیله را توجیه می کند” می دانم و تا کنون به این نتیجه رسیده ام که برای زندگی کارآمد در ایران باید تاحدی از این فلسفه برخوردار بود.
واما مشکل اصلی این درهم تنیدگی ها، از بین رفتن ابعاد فردی زندگیست، یعنی اینکه افراد فعالیتهای شخصی و خصوصی خیلی کمی برای خود دارند و به نوعی همیشه سرشان به چیزی بیرون از خودشان گرم است. به همین ترتیب است که فرصت کمی برای تفکر، تعمق، مطالعه، رسیدگی به ابعاد معنوی و مادی جسم و تهذیب نفس باقی می ماند. اینها هم نهایتا موجب ایجاد سردرگمی، تشویش، نا آرامی و تصمیم های عجولانه و بیفکر در عموم افراد می شود. علاوه بر این، چون زمانی برای مطالعه و کاوش نیست، اطلاعات افراد، محدود به همانی می شود که در حلقه ارتباطیشان بدست می آورند که همین موجب بسته شدن فکر و جهان بینی آنها هم می شود.

تجربیات نامطلوب اجتماعی

در ایران که زندگی کنی، دیگر اختیار خوب یا بد بودن خودرا نداری، چرا؟
از جمله تجربیات مشترک ساکنین ایران، بی توجهی کلی به قوانین اجتماعی و رعایت حقوق دیگران است. این تجربه، اگر خودِ فرد با فلسفه آن مشکلی نداشته باشد ممکن است اصلا چیز بدی به چشم نیاید و حتی برای خیلی از افراد موقعیتی را فراهم کند که بهتر بتوانند به کارهای خود رسیدگی کنند. اما امان از وقتی که فردی به دنبال قانون-محوری باشد و یا بخاطر همچین موقعیتهایی دچار مشکل شود، که تازه اول درگیریهای ذهنی و عملی او خواهد بود برای کنار آمدن ویا گذر کردن از آن موقعیت.
از جمله مهمترین پیامدهای اینطور موقعیتها، متوجه نشدن صحبتهایش از کلافگی و اعصاب خوردی او توسط عموم است. گاهی حتی با او مخالفت میشود و یا برای توجیه صحبتهایش نیاز به ساعتها زمینه سازی پیدا میکند؛ صحبتهایی که قاعدتا میبایست به عنوان امور منطقی و طبیعی مورد قبول همگان باشند! این کلافگی و عدم درک ازطرف دیگران، حتی ممکن است فرد را از بیان افکار درستش منع کند و به گوشه انزوا بکشاند.
از دیگر تجربیات اجتماعی در ایران، بی مبالاتی در پخش شایعات و گفته های نامستند، از مباحث دینی و علمی گرفته، تا مسایل مربوط به اجتماع و سیاست. شاید این موضوع، ریشه در زودباوری و عدم پرسشگری دربین مردم داشته باشد و موجب این شده است که خرافات و اطلاعات نیمه درست و نادرست دربین مردم بدون هیچ کنترلی پخش شود. حالا کافیست خبری رنگ و بوی دینی و یا احساسی به خود بگیرد، دیگر امکان ندارد پخش نشود!
دیگر آنکه، دروغ و تهمت در جامعه ایرانی جزؤ مشکلات اجتماعی است، بجای اینکه امری فردی و مرتبط با سعادتمند گرایی باشد. منظور آنستکه درواقع، هر سخنی که گفته می شود امکان دروغ بودنش خیلی بیشتر از راست بودنش است حتی اگر از زبان فردی ذی صلاح مطرح شود. یعنی آنکه، حتی افرادِ با دقت و به دنبال سعادت نیز آنقدر دروغِ قاطی شده با راست شنیده اند که دیگر تفکیک این دو برایشان مشکل است. این فراگیری دروغ و همچنین تهمتهای بدون بازخواست، موجب احساس عدم امنیت در ذهن و عمل بسیاری از افراد خردمند و روشنفکر هم شده است.
واما از مهمترین مشکلات اجتماعی زندگی در ایران، رانندگی است. به نظر من “رانندگی انسان نشانه شخصیت اوست”! هم از لحاظ فردی و هم از لحاظ اجتماعی. مردم ایران از این دید بطور جمعی بی شخصیت محسوب می شوند چون حقوق یکدیگر را در رانندگی (و به نظر من در همه موارد اجتماعی) رعایت نمی کنند. این امر موجب تحمیل رانندگی غلط به همه جامعه شده است. حتی کسانیکه قصد رعایت قانون و احترام متقابل را دارند بطور ناخواسته مجبور می شوند یا همرنگ جماعت شوند و یا از رانندگی دست بشویند. بیماری های اجتماعی که از دریچه رانندگی بروز پیدا می کنند هم قابل تامل می باشند. بیماری هایی از جمله لایی کشیدن، ورود ممنوع رفتن، روی خطوط رانندگی کردن، چراغ راهنما نزدن، دوبله پارک کردن، کلاه ایمنی نگذاشتن، صدای ضبط را زیاد کردن، از راه اتوبوس ویژه رفتن، گاز دادن از روی خط عابر پیاده ای که عابرین درحال عبورند، در مکانهای غیر متعارف پارک کردن و بسیاری دیگر، همه را از نظر من می توان بروزی از بیماری های جسمی یا روحی دانست. علاوه بر اینها، پیاده ها هم بیماریهایی را دچار می شوند. برای مثال بیماری عبور از زیر پل عابر پیاده ی مجهز به پله برقی! این بیماری، هم نوعی خود آزاری است و هم دیگرآزاری، شاید هم نوعی بی مبالاتی باشد اما از دستپاچگی بی مورد و رفتار غیرمنطقی برمی آید. بهرحال فرهنگ و منش غلط عبور و مرور خیابانی به نظر من از مهمترین مشکلات اجتماعی زندگی در ایران است که منشاء (و به نظر من نشانگر) بسیاری از مشکلات اجتماعی (و فرهنگی) دیگر است.

تجربیات نامطلوب کاری

در ایران که زندگی کنی کار یعنی امری نامشخص، چرا؟
همچنانکه در اجتماع ایرانی عدم رعایت قانون شایع است، در محیط کاری ایران نیز چنین روندی قابل مشاهده است، با این تفاوت که گاهی از سپر قانون برای حذف کردن افراد و یا عدم پذیرش آنان در مواقع مقتضی استفاده می شود. به عبارتی، قانون نه برای سامان دادن اوضاع کاری بلکه به عنوان حربه ای برای ایجاد شرایط دلخواه و گاهی هم برای دور زدن موارد دست و پاگیر بکار می رود. بطور کلی، اگر امری در جریان طبیعی خود بخواهد پیش برود، یعنی با توجه به ضوابط و قوانین و پروسه های تعیین و نوشته شده برروی کاغذ، آن امر از روندی وقت گیر و پر فراز و نشیب خواهد گذشت و ممکن است بارها در مسیر آن به قوانین و ضوابط جدید برخورد شود. ازاینرو صبر ایوب می خواهد تا امور به سرمنزل مقصود برسند. تجربه مواجهه با ادارات دولتی برای اکثریت ساکنین ایران عموما تجربه ناخوشایندی است، حتی اگر آن اداره یا ارگان اسم و رسم دانشگاهی یا فرهنگی داشته باشد. این ناخوشایندی شامل بی برنامگی، عدم تعیین مراحل جزئی و مشخص کار و مراکزی که باید مراجعه شوند، طولانی و نامشخص بودن زمان پروسه، عدم پاسخگویی به مراجعین بطور دقیق و محترمانه، حواله کردن به افراد و جوابگویان دیگر درحین پروسه، تغییر قوانین بطور مکرر و حتی گاهی گم شدن مدارک و پرونده های اداری پیش از به پایان رسیدن پروسه. از معدود اداراتی که تقریبا تمام مراجعه کنندگانش تاکنون راضی بوده اند، بنیاد ملی نخبگان در امور نخبگان غیر مقیم می باشد. این ارگان حتی اگر مشکلی در روندی ایجاد شود (که معمولا عاملش از بیرون و در رابطه با دانشگاهها و یا ارگانهای دیگر است)، سعی اکید در پاسخگویی، راهنمایی و رعایت احترام را دارد. اما چه میشود کرد که طی مدت حضور من در ایران، تنها اداره دولتی که این مشخصات را داشته، همین مرکز بوده است و بس. لازم به ذکر است که این بدین معنا نیست که افراد وظیفه شناس، کمک کننده و دلسوز در دیگر ادارات دولتی نیستند، بلکه چون فرهنگ جاری و ساری در آن ادارات فشل و بازدارنده است، برخی کارمندان هم در موارد مقتضی از آن استفاده می کنند. اشخاصی که دلسوزانه در موقعیتهای خود به فعالیت مشغولند، بطور مشهودی موفق تر و آزاد اندیشانه تر نسبت به دیگران عمل می کنند و از هر کمکی به مراجعه کنندگانشان فروگذار نمی کنند. گویی که به تنهایی می خواهند قصور سیستمی اداره خودرا جبران کنند! همین، مانند بلایی که در خانواده ها برسر افراد دلسوزشان می آورد، آنها را به کشیدن بار مسئولیتی نانوشته و سنگین سوق می دهد تا جاییکه شاید خود ایشان هم به عدم رعایت قانون در مواردی تن دهند و برای آن توجیهی انسان دوستانه داشته باشند.
محیط کاری غیر دولتی در ایران نیز مشکلات خودش را دارد. برای مثال، مردم بطور عجیبی در پی کارهای موازی و متعدد در آنِ واحد هستند. گویی یک کار نمی تواند آنها را ارضا کند و یا به اهدافشان برساند، ازاینرو دست به امتحان کارهای متنوع بدون تمرکز و بی مقدمه می زنند که همین موجب عدم موفقیت آنها در هریک هم می شود. شاید همین ریشه بسیاری از ناموفقیتهای علمی، مدیریتی، اقتصادی و اجتماعی جامعه ایرانی باشد. برای مثال، در جلسات همفکری علمی، مدیریتی و حتی کاری، افراد شرکت کننده بدون مطالعه و آمادگی قبلی وارد جلسه می شوند، در حین جلسه هم بدون تمرکز کافی (با داشتن گوشی مبایل در کنار خود و چک کردن مرتب آن) چیزی به بحث اضافه نکرده و درنهایت هم بدون مکتوب و مشخص کردن بحثها و نتایجشان آنرا ترک می کنند. این، هم بخاطر عدم تمرکز کافی و باری به هرجهت شرکت کردن آنهاست و هم بخاطر جدی نگرفتن زمانی است که برای هریک از این جلسات گذاشته می شود.
نکته دیگر قابل توجه برای من درمورد محیط کاری در ایران، نبود مشاورین حقوقی در شرکتها و دیگر مراکز کاری است. برای مثال، زمانیکه قراردادی بین یک شرکت و یک فرد درحال بسته شدن است، برای نوشتن قرارداد و جزئیات حقوقی آن عموما (و عملا) مرجعی وجود ندارد تا ابعاد آن از پیش بررسی شده و ضررها و یا موارد غیرمترقبه آن تبیین شود و برای آنها راه حل داده شود. همچنین، زمانیکه افراد مورد قرارداد دچار مشکلی شوند، برای رفع مشکلاتشان بجای مشورت با چنین مشاوری، یا دست به کاری می زنند که کار بدتر می شود ویا مجبورند از مراجع قضایی عمل کنند که هم وقتگیر است و هم آخرین راه حل. حضور چنین مشاورینی به بهبود اوضاع شرکتها و جلوگیری از ضررهای آنها بسیار کمک خواهد کرد و همانند حضور حسابدار برای آنها ضروری است، اما درعمل معدودند مراکزی که از این امکان استفاده می کنند. جالب است که زمانیکه در مراکز و شرکتهای کوچک قراردادی امضا می شود، این قرارداد تقریبا حالت سوری و بی معنی دارد، یعنی اینکه بین فرد و شرکت اگر سابقه و اطمینانی وجود داشته باشد، هرآنچه که نوشته شود یا نشود بی معنی است و فقط آنچه در کلام بینشان ردوبدل می شود است که اجرا می شود، اگر هم این سابقه یا اطمینان وجود نداشته باشد آن نوشته چیزی را تغییر نداده و درعمل قرارداد یا ملقا خواهد شد ویا به جاهای باریک کشیده می شود. من به این سبک قرارداد و کاروکاسبی می گویم نوع سنتی و هیأتی آن، که عملا نه حرفه ایست و نه قابل پیشرفت و توسعه.
در مجموع، کارکردن در ایران با درکی از بلاتکلیفی، نامشخصی، و ماورائی آمیخته است. هرچقدر هم بخواهم دراین رابطه توضیح دهم باز نکته ای هست که باقی می ماند. این باعث شده که من به این باور برسم که کار کردن برای ایرانیان بذّاته امر نامشخصی است و معمولا کسی نمی داند که برای چه کاری مناسب است و یا چه کاری می خواهد درزندگی انجام دهد. آن کسی که کاری دارد، عموما ازکارش ناراضی است و یا درحال عوض کردن کارهای مختلف، یا انجام کارهای موازی است. آنکس که استخدام است منتظر بازنشستگی است تا کاری که دوست دارد انجام دهد. و آنکس که بازنشست می شود اکثر وقت خودرا یا جلوی تلویزیون است و یا در پارک و یا اگر محتاج نان شب باشد، مشغول کارهای متفرقه ای که علاقه ای هم به آنها ندارد، مانند مسافرکشی یا دستفروشی! افرادی هم هستند که می گویند جویای کارند اما با کوچکترین تلاشی خسته شده و گوشه منزل به تماشای فیلم و سریال یا بازی های کامپیوتری و فضاهای مجازی مشغول می شوند. این به نظر من، هم از احساس عدم امنیت شغلی و نشناختن توانایی های خود می آید، هم از مجموعه ی تنبلی، مُد گرایی و مقصر دانستن خانواده، جامعه یا گذشته. اینها همچنین می توانند عواملی برای نرخ بالای بیکاری و ناکارآمدی شغلی در ایران باشند، از دید من.

عیب می جمله چو گفتی، هنرش نیز بگو

در ایران که زندگی کنی معنویات و عمق نگاهت پرورش می یابد، چرا؟
بیشتر کسانی که مدتی از ایران دور بوده اند تجربه های مشترکی از حس و حالهای معنوی، عرفانی و حتی در سطوح پایینتر، وطن دوستانه و نوستالژیک را در برگشت به ایران پیدا کرده اند. این تجربه فقط وقتی رخ می دهد که افراد درپس همه تجربیات منفی فردی و اجتماعی که روزانه کسب می کنند، معنویت و عمقی هم درک کنند که لزوما منشاء آنرا نمی دانند. برای افراد مذهبی تر، این شاید به وجود اماکن و مناسک مذهبی ربط پیدا کند اما این احساسها فقط مخصوص افراد مذهبی نیست، نوع نوستالژیک و انسان دوستانه ای هم از این احساسات و عواطف هستند که دل و درون انسان را درگیر می کنند که مشابه آنرا در خارج از ایران کمتر می توان تجربه کرد. این حس ربطی هم به حضور خانواده در ایران ندارد چون از راه رفتن در خیابانهای شهر و یا کمک به یک فقیر و یا حتی از شرکت در یک کنسرت بوجود می آیند. با اینکه کارهای بشردوستانه در همه جای دنیا وجود دارد و به هیچ مرزی محدود نمی شوند، اینجور کارها در ایران به نظر من راحتتر و رقیق القلب کننده تر هستند. شاید چون مستحق های ایران را زودتر می توان خوشحال کرد که متعاقبا تاثیرش به خود انسان زودتر برمی گردد. اینکه هنوز در جامعه ایرانی بعضی از ارزشهای انسانی از هر نوع سرمایه ای با ارزشترند روزنه امیدی است برای زندگی در ایران. این جُدا از آن احساسی است که درقبال فعالیت درون جامعه ای که از منابعش برای درس خواندن و رشد کردن طی سالیان کودکی، نوجوانی و جوانی استفاده کرده ای، و از برگرداندن میزان کمی از آن در آدم ایجاد می شود. ناگفته نماند که همین، موجب ایجاد حس مفید بودن می شود که شاید خوشحال کننده ترین حس بشر باشد.
فارغ از این منفعت های معنوی زندگی در ایران، چون ایران بازار نسبتا بکری از لحاظ علوم کاربردی، گردشگری، تجارت الکترونیک، داده پردازی و صنایع پیشرفته دارد، ازلحاظ اقتصادی نیز برای بسیاری از افراد زندگی در ایران پرمنفعت است. اینکه ایران کشوری درحال توسعه است و مشکلات مدیریتی، اقتصادی، زیست محیطی و اجتماعی فراوانی دارد، به خودی خود برای افرادی که مساله حل کردن را دوست دارند فرصتی محسوب می شود تا از دیدگاههای مختلف، هم آن را مورد مطالعه قرار دهند و هم در پیشرفت آن دستی داشته باشند که متعاقبا همین موجب پیشرفت و ارتقاء سطح انسانی آنها نیز خواهد شد.
علاوه بر همه اینها، وجود افراد فرهیخته، مؤدب و خوشفکر در هر جامعه ای (همان خودِ بودنشان در جامعه) برای دیگران مفید است. من خودم با چندتن از این افراد داخل ایران برخورد کردم (چه در محیط دانشگاهی، چه بیرون از آن) و همینکه حضورشان را دریافتم موجب شد که احساس بهتری از زندگی کردنم در ایران داشته باشم. درمجموع، افراد مثبت و دوست داشتنی توانایی تغییر نگرش و ایجاد عمق نگاه در افراد را دارند و گاهی حضور این افراد دلیل ماندن و صبوری دیگران هم می شود. با این دید، تجربه درک حضور این افراد مثبت، نیک اندیش، پاک سرشت، والانگر و فروتن نیز از تجربیات خوش آیند در ایران است که گاهی بر تمام تجربیات منفی آن می چربد.

Advertisements

نکاتی برای مهاجرت به ایران

حتما برای خیلی از دوستان پیش میاد که بخواهند تصمیم بگیرند که به کشور برگردند ولی با توجه به چیزهایی که میشنوند نمیدونند که باید برگردند یا نه. اولین نگرانی اینه که بعد از این همه سال آیا میتونند دوباره جایی واسه خودشون تو ایران باز کنند، یا اینکه با این وضع گرونی و حقوقهای کم و مشکلات زیاد در انباشت مشکلات غرق میشند. چند تا نکته به ذهنم میرسه که شاید واسه دوستان هم کارا باشه:‌
۱- واسه کسایی که میخواهند تو تهران زندگی کنند، مساله خونه و ماشین مساله مهمیه. نسبت به دریافتیها، کرایه خونه بالاست. مثلا یک استادیار دانشگاه تازه وارد، حقوقش حدود ۳.۳ میلیونه، و تقریبا همش واسه اجاره میره. بقیه جاهای خصوصی هم همینقدر شاید یکخورده بیشتر و کمتر میدن. پس با حقوق فقط میشه یک خونه اجاره کرد. قیمت ماشین هم هیچی نباشه، یک ماشینی که نخواد اذیت کنه ۳۰-۵۰ میلیونه. پس اگر میخواهید برگردید و تو تهران زندگی کنید خوب دقت کنید که این پیش نیازها رو دست کم نگیرید. در ضمن، رانندگی بد و آلودگی هوا و خطر زلزله هم هست.
۲- من راجع به مسائل و مشکلات اجتماعی قبلا گفتم و قطعا خودتونم آگاهی دارید، ولی در عین حال، کلی فضای کار هست. فقط باید دقت داشته باشید که نمیشه کاری که اونجا انجام میدهید رو اینجا کپی-پیست کنید. یعنی اگه تصمیم دارید برگردید باید خلاق باشید و کاری انجام بدید که اینجا یک محیطی واسه انجامش هست. مثلا لازم به گفتن نیست که وسائل آزمایشگاهی به ویژه پیشرفته اینجا کمتر یافت میشه. پس اگه تو یک آزمایشگاه چند میلیون دلاری دارید کار میکنید (چه تو دانشگاه چه تو یک شرکت) انتظار نداشته باشید که همون کار رو بتونید تو ایران بکنید!
۳- لطفا بخاطر حس وطن پرستی نیایید. جدا از اینکه من خیلی طرفدار وطن پرستی به فرم امروزیش نیستم (البته که فردوسی رو تحسین میکنم)، اینجا باید اتفاقا با این احساس که چیکار میتونید بکنید بیایید و سعی کنید که واسه خودتون یک رونق اقتصادی درست کنید. البته باید اخلاق کاری رو رعایت کنید. یعنی  دست به رانت و دزدی و غیره نزنید!!
۴- منتظر فرش قرمز نباشید. اینکه شما چندین سال از عمرتون رو جایی مشغول به تحصیل و کار شدید انتظار نداشته باشید که کسی واستون کاری بکنه. البته الان خیلی وضع بهتر شده، ولی باز میگم شما انتظاری نداشته باشید. شما هم مثل بقیه مردم خواهید بود، با این تفاوت که سالها از جامعتون دور بودید و کلی طول میکشه بالانس بشید.
۵- خیلی از ماها میتونیم تو یک جایی که سیستم مشخصی داره کار کنیم، ولی باید یادمون باشه که اوضاع اینجا خیلی سیستماتیک نیست، واسه همین اگه نمیتونید تو یک شبه-سیستم کارکنید، تو تصمیمتون تجدید نظر کنید. با برنامه وارد شید و تلاش کنید که برنامتون رو عملی کنید، البته یکخورده فضا بذارید که برنامتون رو adjust کنید. اگه انتظار دارید که جایی با برنامه پیش بره، به ویژه ارگانهای نسبتا قدیمی باید بگم که شاید انتظاراتتون برآورده نشه.
پس با این حساب کلا چرا برگردید؟ فقط به مساله اینجوری نگاه کنید که شما یک سری اهداف کلی در کار و زندگی دارید، و هر جایی یک سری امکانات و یک سری مشکلات دارد. جایی رو انتخاب کنید که با توجه به اون امکانات و مشکلات، شما بیشتر میتونید به اهداف کار و زندگیتون  جامه عمل بپوشونید. (به قول قدیمیا: رو پیشونی این دنیا نوشته که هرجا دل خوشه اونجا بهشته)
امیدوارم که هرجا هستید موفق و شاد و پیروز باشید.

A must read interview with Freeman Dyson.

A few days ago, I came across this interview with Freeman Dyson, a man who I truly admire for a long time, since I started to learn about his contribution to QFT more than 10 years ago. In particular, I came to learn more about him through one of my most beloved book entitled: “QED and the men who made it” by S. Schweber. This is a wonderful book written by a spectacular author. Schweber is not merely a historian, but a true theoretical physicist, with a strong interest in the history of modern science. In fact, he has a well-written book on QFT dated back to 1961.

Dyson is one of few influential people who I scientifically looked into his contribution every now and then. Penrose is the other. Similar to Penrose, he started to spell his belief in other subjects such as life and religion in his writings. It is always eye-opening to hear how these brilliant minds look at life. In particular, it is very comforting when you find your thoughts and ideas are close to theirs. Although I strongly suggest reading the whole article (which is not very long), I just highlight a few points of this interview that I have been also discussing in this blog occasionally:

what’s the biggest misconception about mathematics?

Dyson: I think the biggest misconception is that everybody has to learn it.

It is truly amazing to see that Dyson, a true mathematical physicist, suggests to tune down teaching math in schools, at least the way it is taught. Later in this interview, he compares math to music, like Violin, and he insists, it is not necessary or even possible for everyone to learn it.

Are you not into the Ph.D. system?

Dyson: Oh, very much against it. I’ve been fighting it unsuccessfully all my life.

The second stunning response is the fact that as someone teaching in one of the most prestigious schools (i.e., Princeton) in the world, is against PhD. The main reason is that PhD system has been deflected from its main path. There are many disadvantageous to the current PhD system, where I only summarize two of them, below. First, it is not tailored for every person, so it does not flourish the true abilities of the students. Second, it takes the most significant few years of the students’ youth. Not to mention, many things are wrong with supervisors, admission, and so on.

What’s the most astounding thing about the universe to you?

Dyson: I think that’s what I would say: It’s us that’s really amazing. As far as I can see, our concentration of different abilities in one species — there’s nothing I can see that in this Darwinian evolution that could’ve done that. So it seems to be a miracle of some sort.

Last but not least, it is so fascinating to hear that one of the most significant mathematical minds, who is very familiar with many subjects including life sciences, also believes that Darwinian evolution theory is not enough to take into account the details of life as it is. This is a brave statement from an intellectual person in academia, in particular in this era, when many people arrogantly allow themselves to dismiss the whole idea of any other possibilities just by trusting the evolution, while many scientists themselves are not that sure yet!

خلاصه چندماه زندگی در ایران

چند ماه پیش که تازه سه ماه بود برگشته بودم، راجع به زندگی در ایران و دلایل بازگشتم نوشتم. همون موقع وعده کردم که در ماه های آینده بیشتر راجع به چیزهایی که میبینم بنویسم. حالا میخوام بعد از چندماه بنویسم. باید بگم که در یکی و دو ماه گذشته علاوه بر پژوهش، شروع به تدریس هم کردم، و البته در یک زمینه فنآورانه هم اخیرا ورود کردم. مثل قبل، اول بدیها رو میگم، بعد خوبیها رو.
باید بگم یکی از بزرگترین مشکلاتی که هنوز پا برجاست اینه که قوانین خیلی سیالند، مشخص نیستند و مرتب تغییر میکنند، به ویژه در زمینه های کاری جدید. مثلا قوانین مربوط به بنیاد نخبگان توی چند ماه اخیر حداقل هر ۲ ماه یکبار تغییر کرده که هر کدوم یک جور ممکنه که افراد رو بطور برگشت ناپذیری تحت تاثیر قرار بده! من خاطره ای دارم از ۱۵-۱۶ سال پیش، که تازه پیش دانشگاهی رو باب کرده بودند و فقط برای یک سال تصمیم گرفته شد که برای پیش دانشگاهی هم ورودی گذاشته بشه. همون یکسال یکی از دوستان برادرم که درس خون هم بود، بنا به مشکلاتی که پیش‌ اومده بود نتونست نمره مناسب بیاره، بعد  نتونست واسه دانشگاه هم امتحان بده، بعد از ۶ ماه مجبور شد بره سربازی، و بعدا به جای دانشگاه وارد کار خرید و فروش شد! نمیدونم اگر دانشگاه میرفت بهتر بود یا الان بهتره! فقط این رو میدونم که اینجور تغییرات ناگهانی که به جوانبش توجه نمیشه میتونه زندگی بعضی آدمها رو از اینور به اونور کنه! نه اینکه این تغییرات رو تو خارج از ایران مشاهده نکرده باشم، بلکه تو ایران خیلی زیاد تره، مثلا اونجا هر سال یکی دوتا قانونی که با من در ارتباط بود تغییر میکرد، ولی اینجا تو این چند ماه چندین بار اتقاق افتاده. شاید واسه همین هست که میگن کشور در حال توسعه!
این تغییر قوانین وارد دانشگاه ها هم شده، و قوانینی که اساتید جدید با اونها روبرومیشن خیلی عجیب و غریبه! یعنی انگار تمام چیزهای که توی آمریکای شمالی جزو نکات منفی به شمار میرفته رو جمع کردند و تبدیلش کردند به قانون. یعنی فضای کاری از قبل خیلی محدودتر شده. مثلا اخیرا با اساتید به صورت سالانه قرارداد می بندند تا حدود ۵ سال! یعنی ممکنه یهویی با شما قرارداد نبندند!‌ یا از اساتید میخوان که زود مقاله بدند! از شرایط تنیور آمریکا هم سخت تر شده! یکباراز یکی از مسئولین دانشگاه دلیلش رو پرسیدم، و جوابی که شنیدم این بود که مثلا فلان سال فلان فرد سو‌ء استفاده کرده و بعد تصمیم گرفتند همچین قانونی بذارند، که به نظرم خیلی عجیبه! تاخیر و سستی و کندی هم که در کار کنان دانشگاه (کمی فشل تر از بیرون) دیده میشه.
در مورد جامعه باید بگم که جامعه تقریبا یک مجموعه بی هدفی است که دچار بی قانونی شدید شده. البته باید بگم که توی این چند ماه، گهگاهی به برنامه های تلویزیون هم نگاه میکردم که به نظرم از حجم برنامه های آموزشی کم شده، بجاش برنامه های تبلیغاتی اضافه شده. در کنارش سریالها حسابی دیگه آبکی تر شده. شاید فقط برنامه های ورزشی مناسب دیدن باشند، چون بقیه واقعا ارزش دیدن ندارند. البته تلویزیون در آمریکای شمالی هم خیلی آش دهن سوزی نیست، ولی به هر حال امکان این وجود داره که یکی دوتا سریال و برنامه مناسب رو انتخاب کنی و ادامه بدی، هرچند که باید کلی پول بدی، ولی به هر حال هست. البته سینما و تئاتر کمی وضعش بهتره و هنوز فیلمهایی هست که میشه دید و لذت برد.
حالا که به اندازه کافی راجع به مشکلات گفتم، جا داره که از خوبیها هم کمی بگم. اول اینکه، وقتی شروع به تدریس می کنی، متوجه میشی که اگر واقعا وقت بگذاری و مطلب آماده کنی، بچه ها خیلی استقبال میکنند و می شه در واقع منشاء اثر باشی. هنوز حجم کلاسهای لیسانس بیشتر از ۳۰-۴۰ نفر نیست که این باعث میشه بشه موضوعات خاصی رو ارائه کرد و در نحوه عملکرد و فکر بچه ها تغییر ایجاد کرد. موضوع بعدی، راجع به فضای مثبت تحرکی است که بین جونها بویژه در رشته کامپیوتر شروع شده، که قبلا هم راجع بهش گفتم. البته هنوز نیروی کار مناسب پیدا کردن سخت هست و کارها اونجور که باید پیش نمیره، و شاید گاهی در مورد بعضی چیزها سهل انگاری میشه، ولی به هر حال نکته مهم اینه که یک کارهایی خلاصه داره انجام میشه. شرکتهای بزرگ و کوچک همه فعال شدند، البته هنوز تفکر برخی مسئولین رده بالا خیلی تغییر نکرده، ولی طلیعه هایی از تغییر دیده میشه. با توجه به این نو بودن فضا، توی این موقعیت هم میشه یک جریان مثبت ایجاد کرد، مثلا تصور کنید که بشه تحولی مثل گوگل که ۲۰ سال پیش توی آمریکا رقم خورد رو در ایران اجرایی کرد! حالا در ماه های بعدی راجع به فضاهای مناسب کار در حیطه فرهنگی هم سعی میکنم نکاتی رو اشاره کنم. پیشنهاد میکنم که این لینک هم مطالعه کنید.

rise and fall of p-value: a lesson to be learnt.

Last year, after many years of p-value abuses, the american society of statistics in a revolutionary move published an instruction on how to use p-value. YOU HAVE TO read this before hand, if you ever gonna use p-value. But, here I want to pay attention to a more general mentality, which I believe is the caused of this misuse of p-value.

Since you may not have enough time to glance over the paper, let me just briefly summarize my understanding in few words, although this does not replace the whole manual. It basically says that the value of p-value for large p, does not have any significance by itself. Whenever, p is less than a particular threshold (say <0.05) then we can say that it is less likely your data with a true null hypothesis. Or more scientifically, you can strongly reject the null hypothesis, that is, there is an effect (null hypothesis is assuming that there is no effect). However, the size of effect is not determined by p-value. Additionally, you should always consider that the unusualness of your data.

In modern science, especially, during last 50 years numerical value became more important than ever. Previously, we had qualitative and quantitative understanding, now the former is losing the race to the quantitative universe. Crudely speaking, for me quality is not necessarily non-mathematical or numerical, but something that you can not specify it with a finite set of numbers. IQ, SAT score, GPA are just a few examples of many, which is a single number to specify Intelligence, or Academic preparedness, or academic valuation of someone (which of course, is a sham). In this particular universe, only (finite) number matters, and it usually take while to come up with a good MEASURE which turns multi-variate systems into a single (or a few) number. In particular, dealing with large set of events and data, is one of those areas that turning knowledge into number is usually hard. So the measure, such as p-value come to rescue!!

Now, all scientist in life sciences, environmental sciences, and psychology who does not want to spend enough time to study to understand statistics with underlying assumptions, just take the equation and leave the rest (it is always said: the devil is in the detail). Few years ago, there was a research paper titled: “Why Most Published Research Findings Are False”  which was really disappointing, later on there was very depressing while courageous statement in Nature article in 2014, by Steven Goodman (statistician@Stanford) stating that: “The wake-up call is that so many of our published findings are not true.”.  In the light of these findings, most likely we should rethink and reevaluate all those suggestions by FDA and other agencies, which are heavily based on those studies! The depth of disaster is so deep that nobody wants to even scratch the surface.

Anyway, I do suggest not only restricting the daily usage of p-value, but also leave the whole mentality that everything can be turned into a single number! Sometimes, it is just more than that. I don’t say we should not try to understand things quantitatively, in contrast, what I am saying is that sometimes quantifying with a single number is over simplification and underestimate the reality.

 

خلاصه سه ماه زندگی در ایران

با سلام خدمت دوستانم،

مدتی بود که از فضای بلاگ نویسی فاصله گرفته بودم و با اینکه دلم میخواست که گزارش کوتاهی از هر روزم ارائه کنم، تا به امروز این گزارش لحظه-به-لحظه امکان پذیر نشده. همونطور که برخی از دوستان میدونن، من مدتی است که به قصد رصد کردن اوضاع به تهران برگشتم. شاید خوب باشه که یک پست مفصلی راجع به دلایل این تصمیم بنویسم، ولی به صورت خلاصه هدف اصلی این هست که اگه فضای کسب و کار و زندگی طوری باشه که بتونم تجربیاتی که کسب کردم رو درشهر خودم به انجام برسونم، چرا نکنم؟ البته شاید من تجربه خاصی داشتم، مثلا استاد من آلمانی بود وبا اینکه موقعیت خیلی خوبی تو کانادا داشت برگشت به آلمان، و در یکی از شهر های نه چندان معروف شروع به کار کرد، البته پیشنهادات خوبی به ایشون ارائه کرده بودند. همینطور، استاد پسا دکتری من هم که یک کانادائی فرانسوی زبان بود، با اچ ایندکس ۴۴ و بالای ۱۲ هزار ارجاع، با اینکه میتونه در هر دانشگاه تراز اولی داخل آمریکا شغل بگیره، تصمیم گرفته بود که به شهر کوچیک خودش تو کانادا برگرده و تا به امروز تاثیرات بسزایی در رشد دانشگاه خودش داشته؛ برای مثال، فقط پارسال، ۳۳ میلیون دلار فاند وارد دانشگاه کرد. سوالی که از خودم پرسیدم این بود که من که با اینها قابل قیاس نیستم، اما چرا اینکار رو امتحان نکنم! البته میشه خیلی جوابها داد، ولی قصد این پست توضیح یا توجیح نیست و فقط  بازنگری ۳ ماه گذشته است.

هر چند که شاید ۳-۴ ماه مدت کافی برای جمع بندی دقیق نباشه، ولی میشه احساس نسبی رو منتقل کرد. اول باید بگم که این متن من رو با این پیش فرض بخوانید که من مشکل مسکن که از مهترین خرجهاست و شاید دقدقه خیلیهاست ندارم. این گزارش به چند بخش دانشگاه، ادارات، وجامعه تقسیم میکنم:

دانشگاه

 در بدو ورود، با توجه به هماهنگیهایی که از قبل انجام داده بودم،  در یکی از بهترین دانشگاه های ایران با سمت استادیار مهمان مشغول به کار شدم.  راستش چون از ۶-۷ ماه قبل،  تمام مراحل درخواست و پروپوزال و غیره رو طی کرده بودم، و با همکاری شبانه روزی بنیاد نخبگان، این قسمت خیلی سریع پیش رفت. حقوق ما از طریق بنیاد تامین میشه که چیزی حدود ۳.۵ میلیون در ماه است. بقیه قسمت های دانشگاه از بخش امور اداری گرفته تا هر بخش دیگه ای کارها به کندی تمام صورت گرفته و خوشبختانه هیچ تفاوتی بین ما و بقیه قائل نشده و کارهای ما هم مثل بقیه به راحتی عقب میندازند! اگه حمایتهای رییس پژوهشکده نبود تازه از این هم بیشتر طول و عرض داشت. کلا من به عنوان استاد، این بار، محیط دانشگاه رو بیشتر از پیش خمود و بی تحرک دیدم. البته چیزی که این وسط نوید بخش بود حضور دوستان دیگه و همچنین فعالیت های نسل جوانتر بود که شاید قبلا دیده نمیشد. البته این هم باید اضافه کرد که، از اونجائی که من در زمینه علوم و مهندسی کامپیوتر کار میکنم، شاید این امر طبیعی باشه، و شاید در رشته های دیگه همین تحرک هم  کمتر دیده بشه؛ باید از دوستان دیگه در این زمینه نظر خواست.

ادارت

ادارات هم مثل قدیم فرسوده و نا کار آمد هستند، یعنی هرجا که گذرت بیوفته، احساس میکنی که پشت سر کارکنان اون اداره اسلحه گذاشتند و به ضرب و زور آوردنشون سر کار. تو اتاقشون نیستند، جواب نمیدند و تکریم ارباب رجوع نمیکنند. شاید یکی از بدترین تجربه های من تا به امروز از وزارت علوم بوده. البته برای من سخته که نسبت به قبل مقایسه کنم، چون خیلی یادم نیست که قدیم چه جوری بوده(فقط یادمه که هر کاری ۲-۳ روز اضافه تر طول میکشید). به هر حال، از سیستم اداری در کل جهان نمیشه خیلی انتظار داشت، ایران که جای خود داره. بزرگترین مشکل از گذشته تا به امروز شاید این باشه که تو ادارات سر در گمی زیاده. کسی نمیدونه کجا باید بره و یا چه کاری رو باید الان انجام بده، و برای کارهاش باید چی به همراه داشته باشه. در واقع فرایند کار باید به صورت دهان-به-دهان منتقل بشه و ادامه پیدا کنه، والّا  اگر تصور بر این هست که دفترو یا وبسایتی هست که بشه استفاده کرد، نیست.

جامعه

در مورد جامعه ایران صحبت کردن خیلی سخته، حتی جامعه شناسها هم در توضیح رفتار این قوم خیلی با قطعیت نمیتونند صحبت کنند، چه برسه به من که سر رشته ای هم ندارم. ولی در حد یک ناظر چند ماهه، بزرگترین مشکل مردم ایران خودشونند. این موضوع من رو همیشه یاد دعایی میندازه که میگه، خدایا! من رو از دست خودم نجات بده. تقریبا کسی رو ندیدم که به هیچ نوع قانونی احترام بذاره و رعایت کنه، از قوانین راهنمایی رانندگی گرفته تا قوانین کار، تا دستور پزشک!  یعنی تقریبا رابطه بین قوه مقننه و مردم قطعه، انگار اونها دارند واسه یک کشور دیگه قانون گذاری میکنند. منصفانه بنگریم، قانونها خیلی هم محدود کننده تر از جاهای دیگر نیستد، ولی مردم تمایل به عمل به هیچ قانونی ندارند. اگه از من بپرسی مردم یکجور هرج و مرج طلب هستند ولی در حرف همشون عاشق نظمند! این تضاد چیزیه که مردم ما رو از بقیه جدا میکنه!

الان که از بالا به پایین پست خودم رو خوندم به نظرم اومد که هرچی بدی بود گفتم، حالا وقتشه که راجع به خوبیها هم بگم. چیزی که آدم رو امیدوار میکنه اینه که در همینجا کسانی هم  هستند که دارند خوب کار میکنند و نیات خوبی دارند. چیزی که آدم رو به جلو میبره وجود افرادی است که هنوز به پول به عنوان مقصد نهایی نگاه نمیکنند، بلکه اون رو فقط یک ابزار میدونند. هنوز کسانی هستند که به آموزه های چند هزار ساله مشرق زمین اعتقاد دارند و اونها رو در پیش می گیرند. چیزی که شاید کمتر جاهای دیگه دیده بشه. در ضمن، از لحاظ کاری،  فضایی باز شده که  شرکتهای خصوصی درحال پیشرفت هستند، البته دوباره تاکید کنم که این بیشتر در زمینه علوم کامپیوتر و پزشکی دیده میشه. به هرحال، از فضای قدیمی، جوانه های تغییر به سمت جلورو میشه دید. این تغییر فقط در فضای خصوصی نیست، و حتی تو فضای دولتی هم نگرانیها به روز شده، برای مثال، چند وقت پیش طرحی تصویب شد که تولید، واردات، و عرضه محصولات ترا-ریخته ممنوع شد! چیزی که شاید هیچ وقت در آمریکا امکان پذیر نباشه. وقتی اینها رو کنار موضوعات شخصی، مثل خانواده و چیزهای دیگه قرار می گیره، می ارزه که در همچین فضایی تحرکی انجام بشه. به هر حال، به عقیده من، هر کسی به دنبال تغییر و بهبود هست، باید سهم خودش رو بپردازه و درحال  حاضر، با حمایت بنیاد ملی نخبگان و آدمهای مثبتی که در دانشگاهها و فضای کار ایران هستند، این امکان فراهم شده، فرصتی که شاید قبلا نبود

 من اعتقاد دارم که به جای اینکه صحنه رو خالی کنیم و جامون رو به  آدمهای خشک و قانون شکن بدیم باید در صحنه بمونیم و اونها رو یا  تغییر بدیم یا از صحنه بیرون کنیم. در واقع اگر برای نسل من، همون دهه شصتیها، فرصتی باشه اون فرصت همین الانه! و یادمون باشه که بچه های نسلهای بعدی هم دارند تو همین فضا بزرگ میشند و نباید از اونها انتظار اعجاز داشت. واسه همین، هر کار مثبت یا منفی تا چند نسل پس لرزه هاش تدام خواهد داشت.من هم مثل خیلیهای دیگه اعتقاد دارم که خوبی و بدی مسری است، و اگر تعداد خوبها به یک تعداد بحرانی برسه، گذاری صورت میگیره که به نفع همه مردم ایران و جهان خواهد بود.

supporting Harvard teaching campaign.

Just recently, I became aware of this campaign: http://philosophy.fas.harvard.edu/files/phildept/files/harvard_teaching_campaign_statement.pdf?m=1393650319

It has been MANY years that I have been complaining about this issue. I wholeheartedly support this campaign, and I believe that we should go even further. We should ensure that BOTH students and teachers come to class prepared. In doing so, I strongly suggest that NOT only course summary should be available before the starting date of  every class, ALL the course materials should be studied before STARTING the class by all students who wish to attend the class. So, during the class ONLY student discuss issues and problems together under the instructor supervision. Of course, teacher should help to start the discussion, guide the discussions, and also elaborate on students understanding on course materials, in particular, in basic science courses.
It is no joke, we have inherited many life long efforts of geniuses during the human history. Now, it is our turn to PAY OUR DEBT to the world. The current class sizes, and the quality of teaching IS A SHAME to whole human thirst for knowledge.
I hope that you care enough to either oppose, or otherwise share this view with others.

why am I a physicist?

A few weeks ago, I met a guy who was a friend of a friend of mine who has finished his undergrad in Mechanical Engineering, one of the most sought after field of studies in Iran. He then continued his studies in Canada in the same field. After finishing his masters, he has decided to go back to Iran to start following his dream of studying Physics academically, the very field of my interest. Of course, everybody in his family was trying to convince him that he is making (at least) three BIG mistakes. First, returning back to Iran, second, starting from zero again, and third (and probably the worst of all), studying physics! I should say that physics is one of those fields that everybody seems to like but not many people want to do!

Anyways, long story short, he told us that he always wanted to do physics but everybody convinced him not to do that, and after these many years he could no longer suppress his inner interest in physics, and have finally decided to do what he should have done a long time ago. After he learned that I am a physicist, he got all excited and started to share his views and his reasons why he wanted to be a physicist. Oh boy, it was such an amusing night. He kept saying that they [his friends and family] can not understand. Well, sure enough, I knew what he was talking about. It was really great to see someone who has this courage to sit back and rethink his interests and do what he thinks is right, despite all the cost! I felt so honored to meet a few of those people in my life.

He showed me his little book on the history of quantum mechanics by F. Hund. This reminded me of a quote by Steven Weinberg: “After you learn quantum mechanics you’re never really the same again”. Actually, looking at him, I started to remember my old days way before my  first encounter with quantum mechanics. When I was 3-4 years old, I used to take my little bag and go to school with my elder brothers, as my mother describes. of course, I was not allowed to enter but anyway I liked to go to school doorstep. My mother and brothers taught me numbers, alphabets, and writing before I go to school. Even now, sometimes I remember some scenes that I was forcing my parents to teach something before I go to bed. I don’t know why, but I was so passionate about learning and this passion was with me throughout my whole studies. Frankly, the subject did not matter to me that much, I was just happy to learn. Of course, there were courses I liked more, but I liked them all, from Persian literature to mathematics and physics.

The passion of mathematical science and learning, in general, was with me in high school, undergrad and grad schools. However, unfortunately, during the course of my life, I gradually became more disappointed to see how following one’s passion is dead in academia, and almost anywhere! One should have expected this, as it is an unfortunate plague of modern time that something that is not measurable is considered as a nonexistent. Unfortunately, passion is no exception.

I remember, despite all my interest in doing experimentation, I decided to become a theorist, since I could not imagine seeing myself doing a single experiment over and over in a lab which possibly located down the stairs somewhere. I should say that I appreciate all people who are involved in experiments, as they are responsible for most of things around us. However, I could not consider myself to be a sole experimentalist. I wanted to learn and practice different subjects. I always admired people like  John von Neumann who was a quantum physicist, game theorist, abstract mathematician, economist, computer scientist, and almost anything interesting. Not only, he mastered those fields, he actually made a great contribution and basically defined some of those fields.  Sure, one can say that not everyone is like him intellectually, but the point is more devastating, as nobody seems to want people like him around.  I always looked at knowledge as the greatest intellectual heritage of the human being, during the course of history, and I could not isolate a single subject out of many to focus on.

The bottom line is that I became a physicist for the pleasure of finding things out and I advise everyone to become one. However, there is a big danger here. After a few years, you can no longer satisfy your hunger for the joy of this pleasure. Your brain will not be satisfied by money, or a mundane and repetitive jobs and life.  Basically, you could loose the capability of enjoying anything less intellectually challenging. The addiction to this pleasure of understanding and new findings is no less than the strongest drugs. There are other dangers as well, such as starting to understand the illogical behavior of people around you, which turns you down, from time to time.  So be a physicist, but be careful  what you are wishing for!

 

Be the change that you wish to see in the world. Gandhi

I really like this quote by Gandhi. However, it is hard to really grasp what it means, practically.  Well, to be honest, it is hard to find people who are the examples for this statement. I think that Stephen Wolfram (SW) could be one good example. I have met him in person only once, but during these years, I have come across his name many times. In particular, because he is a particle physicist, also as I was exposed to Mathematica software, for scientific computations since my undergrad.

What is really interesting, regarding SW, is the fact that, he loudly speaks up his beliefs, he writes about them, and even further he invites other people to test his theories. He has spent almost 12 years to write his idea about Cellular Automata in his book entitled New Kind of Science (NKS). Despite many positive criticisms from the general audience, this book received lots of negative criticism by physicists such as Steven Weinberg, Freeman Dyson, etc. However, this did not stop him from organizing summer schools every year, and inviting people to learn more about NKS and do some projects over there.

I have heard rumors about his arrogance, however, what is important for me here is that he really stands by his ideas and he tries to bring them to reality. This, not only has made him a fortune, but also provided a framework for himself to interact with many brilliant people around the world. I believe that we need more intellects like him. Someone who generates ideas, revises his ideas and advertises them. I should emphasize, there are many ideas out there without any references or any notable points for humanity. We need ideas which are attached to some basic principles, and let others falsify it.

The reason that I started this post was to aspire to reach our deep interests. However, we should keep in mind, choosing a path toward achieving our goal is as important as the goal itself. We should ensure that we enjoy the path, otherwise, we may be bored, tired, or disappointed before achieving to our goals. To enjoy the path, I believe, we should stay tangent to public interest. Of course, there is always a gap between our dreams and public interest (otherwise change would be unnecessary). In short, our dreams should give us the sense of direction, and manifold of public interest determines the actual path.  For example, In the above mentioned example, to make fundamental changes in mathematics (or physics), one can detour by starting off a company in computation which is the focus of public interest during last three decades.

 

An unorthodox introduction to Mathematica!

Before getting into details of what is Mathematica, and why I am writing this post, I should remind about the very interesting lecture by Richard Feynman one of my older posts (here). One of the important message of that lecture was the fact that, naming the so called computer is misleading, as actually no computation is done. Today computers are basically a Fast Filing System. Every software is composed of few definitions for data (string, integer, double, etc) and a set of rules on how to do certain operation. However, nothing internally is making a meaning of those data or the rules. The task of computer is to break down every other programs to the set of those internal rules and data, and finally outputs the result.

Internally all the signs (such as summation, multiplication, devision, etc) has no meaning, and they are just a symbol which imply a rule for data which might come before and after this symbol. This fact is greatly appreciated in one of the earliest programming language, LISP, basically the second oldest language after FORTRAN.

At this point, I should also mention a few words about functional vs imperative programming. Basically, many current programming are imperative programming in a sense that the state of variables changes during the evaluation. However in a pure functional program, nothing is changed and everything is calculated as set of function acting on each other. It is long discussion on what is what, and how is done, and you can see more details here. The bottom line is a more natural (i.e., closest to the real mathematical world) way of programming is the functional way, again such as LISP. Of course, there is always a discussion on being *natural* matters or being *effective*, and so on!

It is so unfortunate that most of current programming languages such as (Java, C/C++, Python, etc) are imperative rather than functional, and most of us are not used to the idea of writing nested functions rather than defining ever-changing intermediate states.

Putting everything together, the best approach which utilize the main capability of “computers” is the language where everything is just a symbol (there is no difference between data and code) and every program is set of nested functions acting on these symbols and finally DISPLAYing the output  in a one way or the other. To make this last point more clear, consider an image, for example, image of a flower. In practice it is wide spectrum of colors DISPLAYED at the pixel of our monitors. These colors are basically numbers which determines the combinations of different primitive colors. So, an image of a flower is no different than expanding a function in terms of some basis.

So the ultimate software which is inline with the internal design of computers is a symbolic functional programming. Mathematica if it is not the only, is the best programming language which is based on those first principles. I should make myself clear, I never claim that Mathematica is implemented the best way possible. What I am trying to achieve here is the fact that Symbolic Functional programming is the best possible way, and Mathematica is in that direction.

One last thing is interesting about Mathematica is the fact that is kind of “Evolutionary programming”. Basically, everyday new functions are added to the main body of the program, and the best one, in terms of speed and quality survives, where the rest of them just fade away. Mathematica is not only a mathematical software, rather and old (and the best) programming paradigm which is rare to find these days.