خلاصه سه ماه زندگی در ایران

با سلام خدمت دوستانم،

مدتی بود که از فضای بلاگ نویسی فاصله گرفته بودم و با اینکه دلم میخواست که گزارش کوتاهی از هر روزم ارائه کنم، تا به امروز این گزارش لحظه-به-لحظه امکان پذیر نشده. همونطور که برخی از دوستان میدونن، من مدتی است که به قصد رصد کردن اوضاع به تهران برگشتم. شاید خوب باشه که یک پست مفصلی راجع به دلایل این تصمیم بنویسم، ولی به صورت خلاصه هدف اصلی این هست که اگه فضای کسب و کار و زندگی طوری باشه که بتونم تجربیاتی که کسب کردم رو درشهر خودم به انجام برسونم، چرا نکنم؟ البته شاید من تجربه خاصی داشتم، مثلا استاد من آلمانی بود وبا اینکه موقعیت خیلی خوبی تو کانادا داشت برگشت به آلمان، و در یکی از شهر های نه چندان معروف شروع به کار کرد، البته پیشنهادات خوبی به ایشون ارائه کرده بودند. همینطور، استاد پسا دکتری من هم که یک کانادائی فرانسوی زبان بود، با اچ ایندکس ۴۴ و بالای ۱۲ هزار ارجاع، با اینکه میتونه در هر دانشگاه تراز اولی داخل آمریکا شغل بگیره، تصمیم گرفته بود که به شهر کوچیک خودش تو کانادا برگرده و تا به امروز تاثیرات بسزایی در رشد دانشگاه خودش داشته؛ برای مثال، فقط پارسال، ۳۳ میلیون دلار فاند وارد دانشگاه کرد. سوالی که از خودم پرسیدم این بود که من که با اینها قابل قیاس نیستم، اما چرا اینکار رو امتحان نکنم! البته میشه خیلی جوابها داد، ولی قصد این پست توضیح یا توجیح نیست و فقط  بازنگری ۳ ماه گذشته است.

هر چند که شاید ۳-۴ ماه مدت کافی برای جمع بندی دقیق نباشه، ولی میشه احساس نسبی رو منتقل کرد. اول باید بگم که این متن من رو با این پیش فرض بخوانید که من مشکل مسکن که از مهترین خرجهاست و شاید دقدقه خیلیهاست ندارم. این گزارش به چند بخش دانشگاه، ادارات، وجامعه تقسیم میکنم:

دانشگاه

 در بدو ورود، با توجه به هماهنگیهایی که از قبل انجام داده بودم،  در یکی از بهترین دانشگاه های ایران با سمت استادیار مهمان مشغول به کار شدم.  راستش چون از ۶-۷ ماه قبل،  تمام مراحل درخواست و پروپوزال و غیره رو طی کرده بودم، و با همکاری شبانه روزی بنیاد نخبگان، این قسمت خیلی سریع پیش رفت. حقوق ما از طریق بنیاد تامین میشه که چیزی حدود ۳.۵ میلیون در ماه است. بقیه قسمت های دانشگاه از بخش امور اداری گرفته تا هر بخش دیگه ای کارها به کندی تمام صورت گرفته و خوشبختانه هیچ تفاوتی بین ما و بقیه قائل نشده و کارهای ما هم مثل بقیه به راحتی عقب میندازند! اگه حمایتهای رییس پژوهشکده نبود تازه از این هم بیشتر طول و عرض داشت. کلا من به عنوان استاد، این بار، محیط دانشگاه رو بیشتر از پیش خمود و بی تحرک دیدم. البته چیزی که این وسط نوید بخش بود حضور دوستان دیگه و همچنین فعالیت های نسل جوانتر بود که شاید قبلا دیده نمیشد. البته این هم باید اضافه کرد که، از اونجائی که من در زمینه علوم و مهندسی کامپیوتر کار میکنم، شاید این امر طبیعی باشه، و شاید در رشته های دیگه همین تحرک هم  کمتر دیده بشه؛ باید از دوستان دیگه در این زمینه نظر خواست.

ادارت

ادارات هم مثل قدیم فرسوده و نا کار آمد هستند، یعنی هرجا که گذرت بیوفته، احساس میکنی که پشت سر کارکنان اون اداره اسلحه گذاشتند و به ضرب و زور آوردنشون سر کار. تو اتاقشون نیستند، جواب نمیدند و تکریم ارباب رجوع نمیکنند. شاید یکی از بدترین تجربه های من تا به امروز از وزارت علوم بوده. البته برای من سخته که نسبت به قبل مقایسه کنم، چون خیلی یادم نیست که قدیم چه جوری بوده(فقط یادمه که هر کاری ۲-۳ روز اضافه تر طول میکشید). به هر حال، از سیستم اداری در کل جهان نمیشه خیلی انتظار داشت، ایران که جای خود داره. بزرگترین مشکل از گذشته تا به امروز شاید این باشه که تو ادارات سر در گمی زیاده. کسی نمیدونه کجا باید بره و یا چه کاری رو باید الان انجام بده، و برای کارهاش باید چی به همراه داشته باشه. در واقع فرایند کار باید به صورت دهان-به-دهان منتقل بشه و ادامه پیدا کنه، والّا  اگر تصور بر این هست که دفترو یا وبسایتی هست که بشه استفاده کرد، نیست.

جامعه

در مورد جامعه ایران صحبت کردن خیلی سخته، حتی جامعه شناسها هم در توضیح رفتار این قوم خیلی با قطعیت نمیتونند صحبت کنند، چه برسه به من که سر رشته ای هم ندارم. ولی در حد یک ناظر چند ماهه، بزرگترین مشکل مردم ایران خودشونند. این موضوع من رو همیشه یاد دعایی میندازه که میگه، خدایا! من رو از دست خودم نجات بده. تقریبا کسی رو ندیدم که به هیچ نوع قانونی احترام بذاره و رعایت کنه، از قوانین راهنمایی رانندگی گرفته تا قوانین کار، تا دستور پزشک!  یعنی تقریبا رابطه بین قوه مقننه و مردم قطعه، انگار اونها دارند واسه یک کشور دیگه قانون گذاری میکنند. منصفانه بنگریم، قانونها خیلی هم محدود کننده تر از جاهای دیگر نیستد، ولی مردم تمایل به عمل به هیچ قانونی ندارند. اگه از من بپرسی مردم یکجور هرج و مرج طلب هستند ولی در حرف همشون عاشق نظمند! این تضاد چیزیه که مردم ما رو از بقیه جدا میکنه!

الان که از بالا به پایین پست خودم رو خوندم به نظرم اومد که هرچی بدی بود گفتم، حالا وقتشه که راجع به خوبیها هم بگم. چیزی که آدم رو امیدوار میکنه اینه که در همینجا کسانی هم  هستند که دارند خوب کار میکنند و نیات خوبی دارند. چیزی که آدم رو به جلو میبره وجود افرادی است که هنوز به پول به عنوان مقصد نهایی نگاه نمیکنند، بلکه اون رو فقط یک ابزار میدونند. هنوز کسانی هستند که به آموزه های چند هزار ساله مشرق زمین اعتقاد دارند و اونها رو در پیش می گیرند. چیزی که شاید کمتر جاهای دیگه دیده بشه. در ضمن، از لحاظ کاری،  فضایی باز شده که  شرکتهای خصوصی درحال پیشرفت هستند، البته دوباره تاکید کنم که این بیشتر در زمینه علوم کامپیوتر و پزشکی دیده میشه. به هرحال، از فضای قدیمی، جوانه های تغییر به سمت جلورو میشه دید. این تغییر فقط در فضای خصوصی نیست، و حتی تو فضای دولتی هم نگرانیها به روز شده، برای مثال، چند وقت پیش طرحی تصویب شد که تولید، واردات، و عرضه محصولات ترا-ریخته ممنوع شد! چیزی که شاید هیچ وقت در آمریکا امکان پذیر نباشه. وقتی اینها رو کنار موضوعات شخصی، مثل خانواده و چیزهای دیگه قرار می گیره، می ارزه که در همچین فضایی تحرکی انجام بشه. به هر حال، به عقیده من، هر کسی به دنبال تغییر و بهبود هست، باید سهم خودش رو بپردازه و درحال  حاضر، با حمایت بنیاد ملی نخبگان و آدمهای مثبتی که در دانشگاهها و فضای کار ایران هستند، این امکان فراهم شده، فرصتی که شاید قبلا نبود

 من اعتقاد دارم که به جای اینکه صحنه رو خالی کنیم و جامون رو به  آدمهای خشک و قانون شکن بدیم باید در صحنه بمونیم و اونها رو یا  تغییر بدیم یا از صحنه بیرون کنیم. در واقع اگر برای نسل من، همون دهه شصتیها، فرصتی باشه اون فرصت همین الانه! و یادمون باشه که بچه های نسلهای بعدی هم دارند تو همین فضا بزرگ میشند و نباید از اونها انتظار اعجاز داشت. واسه همین، هر کار مثبت یا منفی تا چند نسل پس لرزه هاش تدام خواهد داشت.من هم مثل خیلیهای دیگه اعتقاد دارم که خوبی و بدی مسری است، و اگر تعداد خوبها به یک تعداد بحرانی برسه، گذاری صورت میگیره که به نفع همه مردم ایران و جهان خواهد بود.