تجربه یک سال زندگی در ایران

به نام خدا

 مدتی است که با توجه به قولی که به چندتن از دوستانم داده بودم و علاقه خودم، قصد داشتم از تجربیاتم از زندگی در ایران بنویسم. اکنون که در سالگرد برگشتمان به ایران هستیم، بهترین بهانه است برای همرسانی کردن این متن. قابل ذکراست که برای نوشتن در این رابطه، می توان در فرساییدن قلم دست و دلباز بود، اما من به چندتا از مواردی که به نظرم کلیدی و مهم آمده اند و نسبتا دربرگیرنده هستند بسنده می کنم. شخص خودم و اینکه یک زن هستم کمترین تاثیر را در این نوشته داشته اند. درواقع، این نوشته برآیندی است از تجربیات فردی و اجتماعی مطلوب و نامطلوب از زندگی در ایران. قطعا، سوگیری هایی در این نوشته دیده می شود اما مخاطب این نوشته هم احتمالا از لحاظ فکری با من تا حدی همسوست. درضمن، اگر به نقصی در این متن اشاره می شود به این معنی نیست که همه افراد جامعه ایرانی واقعا آنرا تجربه می کنند، به این معنیست که اولا در دایره ارتباطی من دیده شده و ثانیا، می توان حداقل به اکثریت هم نسلان من تعمیم داد.

تجرییات نامطلوب فردی

در ایران که زندگی کنی ابعاد فردی زندگی کمرنگ تر میشوند. چرا؟
به نظر من، دلیل این مساله رو میشه درهم تنیدگی های افراد چه از لحاظ عاطفی چه از لحاظ مسئولیت های خانوادگی دانست که به همین نسبت موجب توقعاتی هم میگردد که لزوما سالم و برحق نیستند. قسمت مثبت این مشکل اینست که می تواند به نزدیکی دلها کمک کند، اما به همان اندازه موجب دوری آنها هم می تواند بشود: اگر فرد از عهده مسئولیتهای ناگفته خود برنیاید. بطورکلی مسئولیت داشتن در خانواده بسیار چیز خوب و مثبتی است، اگر بصورت مشخص و بر اساس تواناییها بین افراد تقسیم شود. اما بیشتر اوقات در خانواده های ایرانی مسئولیتها بر گردن یک فرد مسئولیت پذیر و مثبت که از ویژگیهای اخلاقی همچون متانت و ملاحظه و پیش قدمی در کار خیر برخوردار است، به تنهایی قرار می گیرد و بقیه افراد حتی در مسایل مربوط به خود هم پیگیری نمی کنند. این فرد هم، چون انسان نازنینی است به اینکار آنقدر ادامه میدهد تا یا خسته و فرتوت شود و از پا دربیاید و یا متوجه تنها بودن خود شده و تبدیل به فردی شبیه دیگران شود. این روند را حتی در رده های اجتماعی هم میتوان دید، به عنوان مثال اگر فرد دلسوزی مدیر یا معاون جایی باشد معمولا در بسیاری از موارد تنهاست و حتی درراهش سنگ اندازی تجربه می کند. چون عموما این افراد مثبت و کاری هستند، اگر بر سر راه افرادی که یا تن پرورند و یا فقط به دنبال منفعت خود قرار گیرند، به سرعت پس زده شده و برایشان ادامه مسیر مشکل می شود. این رفتارها، به نظر من، ریشه در مدیریت فردی و اجتماعی غلط و درکل، بی درایتی سیستمی دارد.
مدیریتی که در اینجا منظور نظر من است، بخاطر جا افتادن فرهنگ قهرمان پروری و جدا ماندن افراد دلسوز از جرگه عموم نشأت می گیرد و موجب شده است که تقسیم کار و مسئولیت جایگاه چندانی در خانه های ایرانی نداشته باشد. اگر حتی خانواده ای به افراد دلسوز خود اهمیت بدهد، بیشتر از طریق تحسین و تمجید است تا کم کردن بار مسئولیت او. اما به نظر من، این کار فقط بار مسئولیت او را اضافه کرده (چون بیشتر متوجه انتظارات و نگاه رو به بالای اعضای خانواده خود می شوند) و حتی شاید او را دچار خودباوریهای غلط، سقوط اخلاقی، و یا غرور کاذب کند. از جمله عوارض دیگر این نوع رفتار، توجیهی است که فرد برای کارهای احتمالا غلطی که در جامعه انجام خواهد داد پیدا خواهد کرد. او با راحت کردن خیال خود از این که کاری برای خانواده یا دوستان دارد انجام میدهد که بسیار مهم است و هیچکس دیگری جز او نمی تواند آنرا انجام دهد، دست به کارهایی ممکن است بزند که یا قانونی نیستند و یا حق کس دیگری را پایمال می کند. من این اخلاق بخصوص را مرتبط با فلسفه ای با عنوان “هدف وسیله را توجیه می کند” می دانم و تا کنون به این نتیجه رسیده ام که برای زندگی کارآمد در ایران باید تاحدی از این فلسفه برخوردار بود.
واما مشکل اصلی این درهم تنیدگی ها، از بین رفتن ابعاد فردی زندگیست، یعنی اینکه افراد فعالیتهای شخصی و خصوصی خیلی کمی برای خود دارند و به نوعی همیشه سرشان به چیزی بیرون از خودشان گرم است. به همین ترتیب است که فرصت کمی برای تفکر، تعمق، مطالعه، رسیدگی به ابعاد معنوی و مادی جسم و تهذیب نفس باقی می ماند. اینها هم نهایتا موجب ایجاد سردرگمی، تشویش، نا آرامی و تصمیم های عجولانه و بیفکر در عموم افراد می شود. علاوه بر این، چون زمانی برای مطالعه و کاوش نیست، اطلاعات افراد، محدود به همانی می شود که در حلقه ارتباطیشان بدست می آورند که همین موجب بسته شدن فکر و جهان بینی آنها هم می شود.

تجربیات نامطلوب اجتماعی

در ایران که زندگی کنی، دیگر اختیار خوب یا بد بودن خودرا نداری، چرا؟
از جمله تجربیات مشترک ساکنین ایران، بی توجهی کلی به قوانین اجتماعی و رعایت حقوق دیگران است. این تجربه، اگر خودِ فرد با فلسفه آن مشکلی نداشته باشد ممکن است اصلا چیز بدی به چشم نیاید و حتی برای خیلی از افراد موقعیتی را فراهم کند که بهتر بتوانند به کارهای خود رسیدگی کنند. اما امان از وقتی که فردی به دنبال قانون-محوری باشد و یا بخاطر همچین موقعیتهایی دچار مشکل شود، که تازه اول درگیریهای ذهنی و عملی او خواهد بود برای کنار آمدن ویا گذر کردن از آن موقعیت.
از جمله مهمترین پیامدهای اینطور موقعیتها، متوجه نشدن صحبتهایش از کلافگی و اعصاب خوردی او توسط عموم است. گاهی حتی با او مخالفت میشود و یا برای توجیه صحبتهایش نیاز به ساعتها زمینه سازی پیدا میکند؛ صحبتهایی که قاعدتا میبایست به عنوان امور منطقی و طبیعی مورد قبول همگان باشند! این کلافگی و عدم درک ازطرف دیگران، حتی ممکن است فرد را از بیان افکار درستش منع کند و به گوشه انزوا بکشاند.
از دیگر تجربیات اجتماعی در ایران، بی مبالاتی در پخش شایعات و گفته های نامستند، از مباحث دینی و علمی گرفته، تا مسایل مربوط به اجتماع و سیاست. شاید این موضوع، ریشه در زودباوری و عدم پرسشگری دربین مردم داشته باشد و موجب این شده است که خرافات و اطلاعات نیمه درست و نادرست دربین مردم بدون هیچ کنترلی پخش شود. حالا کافیست خبری رنگ و بوی دینی و یا احساسی به خود بگیرد، دیگر امکان ندارد پخش نشود!
دیگر آنکه، دروغ و تهمت در جامعه ایرانی جزؤ مشکلات اجتماعی است، بجای اینکه امری فردی و مرتبط با سعادتمند گرایی باشد. منظور آنستکه درواقع، هر سخنی که گفته می شود امکان دروغ بودنش خیلی بیشتر از راست بودنش است حتی اگر از زبان فردی ذی صلاح مطرح شود. یعنی آنکه، حتی افرادِ با دقت و به دنبال سعادت نیز آنقدر دروغِ قاطی شده با راست شنیده اند که دیگر تفکیک این دو برایشان مشکل است. این فراگیری دروغ و همچنین تهمتهای بدون بازخواست، موجب احساس عدم امنیت در ذهن و عمل بسیاری از افراد خردمند و روشنفکر هم شده است.
واما از مهمترین مشکلات اجتماعی زندگی در ایران، رانندگی است. به نظر من “رانندگی انسان نشانه شخصیت اوست”! هم از لحاظ فردی و هم از لحاظ اجتماعی. مردم ایران از این دید بطور جمعی بی شخصیت محسوب می شوند چون حقوق یکدیگر را در رانندگی (و به نظر من در همه موارد اجتماعی) رعایت نمی کنند. این امر موجب تحمیل رانندگی غلط به همه جامعه شده است. حتی کسانیکه قصد رعایت قانون و احترام متقابل را دارند بطور ناخواسته مجبور می شوند یا همرنگ جماعت شوند و یا از رانندگی دست بشویند. بیماری های اجتماعی که از دریچه رانندگی بروز پیدا می کنند هم قابل تامل می باشند. بیماری هایی از جمله لایی کشیدن، ورود ممنوع رفتن، روی خطوط رانندگی کردن، چراغ راهنما نزدن، دوبله پارک کردن، کلاه ایمنی نگذاشتن، صدای ضبط را زیاد کردن، از راه اتوبوس ویژه رفتن، گاز دادن از روی خط عابر پیاده ای که عابرین درحال عبورند، در مکانهای غیر متعارف پارک کردن و بسیاری دیگر، همه را از نظر من می توان بروزی از بیماری های جسمی یا روحی دانست. علاوه بر اینها، پیاده ها هم بیماریهایی را دچار می شوند. برای مثال بیماری عبور از زیر پل عابر پیاده ی مجهز به پله برقی! این بیماری، هم نوعی خود آزاری است و هم دیگرآزاری، شاید هم نوعی بی مبالاتی باشد اما از دستپاچگی بی مورد و رفتار غیرمنطقی برمی آید. بهرحال فرهنگ و منش غلط عبور و مرور خیابانی به نظر من از مهمترین مشکلات اجتماعی زندگی در ایران است که منشاء (و به نظر من نشانگر) بسیاری از مشکلات اجتماعی (و فرهنگی) دیگر است.

تجربیات نامطلوب کاری

در ایران که زندگی کنی کار یعنی امری نامشخص، چرا؟
همچنانکه در اجتماع ایرانی عدم رعایت قانون شایع است، در محیط کاری ایران نیز چنین روندی قابل مشاهده است، با این تفاوت که گاهی از سپر قانون برای حذف کردن افراد و یا عدم پذیرش آنان در مواقع مقتضی استفاده می شود. به عبارتی، قانون نه برای سامان دادن اوضاع کاری بلکه به عنوان حربه ای برای ایجاد شرایط دلخواه و گاهی هم برای دور زدن موارد دست و پاگیر بکار می رود. بطور کلی، اگر امری در جریان طبیعی خود بخواهد پیش برود، یعنی با توجه به ضوابط و قوانین و پروسه های تعیین و نوشته شده برروی کاغذ، آن امر از روندی وقت گیر و پر فراز و نشیب خواهد گذشت و ممکن است بارها در مسیر آن به قوانین و ضوابط جدید برخورد شود. ازاینرو صبر ایوب می خواهد تا امور به سرمنزل مقصود برسند. تجربه مواجهه با ادارات دولتی برای اکثریت ساکنین ایران عموما تجربه ناخوشایندی است، حتی اگر آن اداره یا ارگان اسم و رسم دانشگاهی یا فرهنگی داشته باشد. این ناخوشایندی شامل بی برنامگی، عدم تعیین مراحل جزئی و مشخص کار و مراکزی که باید مراجعه شوند، طولانی و نامشخص بودن زمان پروسه، عدم پاسخگویی به مراجعین بطور دقیق و محترمانه، حواله کردن به افراد و جوابگویان دیگر درحین پروسه، تغییر قوانین بطور مکرر و حتی گاهی گم شدن مدارک و پرونده های اداری پیش از به پایان رسیدن پروسه. از معدود اداراتی که تقریبا تمام مراجعه کنندگانش تاکنون راضی بوده اند، بنیاد ملی نخبگان در امور نخبگان غیر مقیم می باشد. این ارگان حتی اگر مشکلی در روندی ایجاد شود (که معمولا عاملش از بیرون و در رابطه با دانشگاهها و یا ارگانهای دیگر است)، سعی اکید در پاسخگویی، راهنمایی و رعایت احترام را دارد. اما چه میشود کرد که طی مدت حضور من در ایران، تنها اداره دولتی که این مشخصات را داشته، همین مرکز بوده است و بس. لازم به ذکر است که این بدین معنا نیست که افراد وظیفه شناس، کمک کننده و دلسوز در دیگر ادارات دولتی نیستند، بلکه چون فرهنگ جاری و ساری در آن ادارات فشل و بازدارنده است، برخی کارمندان هم در موارد مقتضی از آن استفاده می کنند. اشخاصی که دلسوزانه در موقعیتهای خود به فعالیت مشغولند، بطور مشهودی موفق تر و آزاد اندیشانه تر نسبت به دیگران عمل می کنند و از هر کمکی به مراجعه کنندگانشان فروگذار نمی کنند. گویی که به تنهایی می خواهند قصور سیستمی اداره خودرا جبران کنند! همین، مانند بلایی که در خانواده ها برسر افراد دلسوزشان می آورد، آنها را به کشیدن بار مسئولیتی نانوشته و سنگین سوق می دهد تا جاییکه شاید خود ایشان هم به عدم رعایت قانون در مواردی تن دهند و برای آن توجیهی انسان دوستانه داشته باشند.
محیط کاری غیر دولتی در ایران نیز مشکلات خودش را دارد. برای مثال، مردم بطور عجیبی در پی کارهای موازی و متعدد در آنِ واحد هستند. گویی یک کار نمی تواند آنها را ارضا کند و یا به اهدافشان برساند، ازاینرو دست به امتحان کارهای متنوع بدون تمرکز و بی مقدمه می زنند که همین موجب عدم موفقیت آنها در هریک هم می شود. شاید همین ریشه بسیاری از ناموفقیتهای علمی، مدیریتی، اقتصادی و اجتماعی جامعه ایرانی باشد. برای مثال، در جلسات همفکری علمی، مدیریتی و حتی کاری، افراد شرکت کننده بدون مطالعه و آمادگی قبلی وارد جلسه می شوند، در حین جلسه هم بدون تمرکز کافی (با داشتن گوشی مبایل در کنار خود و چک کردن مرتب آن) چیزی به بحث اضافه نکرده و درنهایت هم بدون مکتوب و مشخص کردن بحثها و نتایجشان آنرا ترک می کنند. این، هم بخاطر عدم تمرکز کافی و باری به هرجهت شرکت کردن آنهاست و هم بخاطر جدی نگرفتن زمانی است که برای هریک از این جلسات گذاشته می شود.
نکته دیگر قابل توجه برای من درمورد محیط کاری در ایران، نبود مشاورین حقوقی در شرکتها و دیگر مراکز کاری است. برای مثال، زمانیکه قراردادی بین یک شرکت و یک فرد درحال بسته شدن است، برای نوشتن قرارداد و جزئیات حقوقی آن عموما (و عملا) مرجعی وجود ندارد تا ابعاد آن از پیش بررسی شده و ضررها و یا موارد غیرمترقبه آن تبیین شود و برای آنها راه حل داده شود. همچنین، زمانیکه افراد مورد قرارداد دچار مشکلی شوند، برای رفع مشکلاتشان بجای مشورت با چنین مشاوری، یا دست به کاری می زنند که کار بدتر می شود ویا مجبورند از مراجع قضایی عمل کنند که هم وقتگیر است و هم آخرین راه حل. حضور چنین مشاورینی به بهبود اوضاع شرکتها و جلوگیری از ضررهای آنها بسیار کمک خواهد کرد و همانند حضور حسابدار برای آنها ضروری است، اما درعمل معدودند مراکزی که از این امکان استفاده می کنند. جالب است که زمانیکه در مراکز و شرکتهای کوچک قراردادی امضا می شود، این قرارداد تقریبا حالت سوری و بی معنی دارد، یعنی اینکه بین فرد و شرکت اگر سابقه و اطمینانی وجود داشته باشد، هرآنچه که نوشته شود یا نشود بی معنی است و فقط آنچه در کلام بینشان ردوبدل می شود است که اجرا می شود، اگر هم این سابقه یا اطمینان وجود نداشته باشد آن نوشته چیزی را تغییر نداده و درعمل قرارداد یا ملقا خواهد شد ویا به جاهای باریک کشیده می شود. من به این سبک قرارداد و کاروکاسبی می گویم نوع سنتی و هیأتی آن، که عملا نه حرفه ایست و نه قابل پیشرفت و توسعه.
در مجموع، کارکردن در ایران با درکی از بلاتکلیفی، نامشخصی، و ماورائی آمیخته است. هرچقدر هم بخواهم دراین رابطه توضیح دهم باز نکته ای هست که باقی می ماند. این باعث شده که من به این باور برسم که کار کردن برای ایرانیان بذّاته امر نامشخصی است و معمولا کسی نمی داند که برای چه کاری مناسب است و یا چه کاری می خواهد درزندگی انجام دهد. آن کسی که کاری دارد، عموما ازکارش ناراضی است و یا درحال عوض کردن کارهای مختلف، یا انجام کارهای موازی است. آنکس که استخدام است منتظر بازنشستگی است تا کاری که دوست دارد انجام دهد. و آنکس که بازنشست می شود اکثر وقت خودرا یا جلوی تلویزیون است و یا در پارک و یا اگر محتاج نان شب باشد، مشغول کارهای متفرقه ای که علاقه ای هم به آنها ندارد، مانند مسافرکشی یا دستفروشی! افرادی هم هستند که می گویند جویای کارند اما با کوچکترین تلاشی خسته شده و گوشه منزل به تماشای فیلم و سریال یا بازی های کامپیوتری و فضاهای مجازی مشغول می شوند. این به نظر من، هم از احساس عدم امنیت شغلی و نشناختن توانایی های خود می آید، هم از مجموعه ی تنبلی، مُد گرایی و مقصر دانستن خانواده، جامعه یا گذشته. اینها همچنین می توانند عواملی برای نرخ بالای بیکاری و ناکارآمدی شغلی در ایران باشند، از دید من.

عیب می جمله چو گفتی، هنرش نیز بگو

در ایران که زندگی کنی معنویات و عمق نگاهت پرورش می یابد، چرا؟
بیشتر کسانی که مدتی از ایران دور بوده اند تجربه های مشترکی از حس و حالهای معنوی، عرفانی و حتی در سطوح پایینتر، وطن دوستانه و نوستالژیک را در برگشت به ایران پیدا کرده اند. این تجربه فقط وقتی رخ می دهد که افراد درپس همه تجربیات منفی فردی و اجتماعی که روزانه کسب می کنند، معنویت و عمقی هم درک کنند که لزوما منشاء آنرا نمی دانند. برای افراد مذهبی تر، این شاید به وجود اماکن و مناسک مذهبی ربط پیدا کند اما این احساسها فقط مخصوص افراد مذهبی نیست، نوع نوستالژیک و انسان دوستانه ای هم از این احساسات و عواطف هستند که دل و درون انسان را درگیر می کنند که مشابه آنرا در خارج از ایران کمتر می توان تجربه کرد. این حس ربطی هم به حضور خانواده در ایران ندارد چون از راه رفتن در خیابانهای شهر و یا کمک به یک فقیر و یا حتی از شرکت در یک کنسرت بوجود می آیند. با اینکه کارهای بشردوستانه در همه جای دنیا وجود دارد و به هیچ مرزی محدود نمی شوند، اینجور کارها در ایران به نظر من راحتتر و رقیق القلب کننده تر هستند. شاید چون مستحق های ایران را زودتر می توان خوشحال کرد که متعاقبا تاثیرش به خود انسان زودتر برمی گردد. اینکه هنوز در جامعه ایرانی بعضی از ارزشهای انسانی از هر نوع سرمایه ای با ارزشترند روزنه امیدی است برای زندگی در ایران. این جُدا از آن احساسی است که درقبال فعالیت درون جامعه ای که از منابعش برای درس خواندن و رشد کردن طی سالیان کودکی، نوجوانی و جوانی استفاده کرده ای، و از برگرداندن میزان کمی از آن در آدم ایجاد می شود. ناگفته نماند که همین، موجب ایجاد حس مفید بودن می شود که شاید خوشحال کننده ترین حس بشر باشد.
فارغ از این منفعت های معنوی زندگی در ایران، چون ایران بازار نسبتا بکری از لحاظ علوم کاربردی، گردشگری، تجارت الکترونیک، داده پردازی و صنایع پیشرفته دارد، ازلحاظ اقتصادی نیز برای بسیاری از افراد زندگی در ایران پرمنفعت است. اینکه ایران کشوری درحال توسعه است و مشکلات مدیریتی، اقتصادی، زیست محیطی و اجتماعی فراوانی دارد، به خودی خود برای افرادی که مساله حل کردن را دوست دارند فرصتی محسوب می شود تا از دیدگاههای مختلف، هم آن را مورد مطالعه قرار دهند و هم در پیشرفت آن دستی داشته باشند که متعاقبا همین موجب پیشرفت و ارتقاء سطح انسانی آنها نیز خواهد شد.
علاوه بر همه اینها، وجود افراد فرهیخته، مؤدب و خوشفکر در هر جامعه ای (همان خودِ بودنشان در جامعه) برای دیگران مفید است. من خودم با چندتن از این افراد داخل ایران برخورد کردم (چه در محیط دانشگاهی، چه بیرون از آن) و همینکه حضورشان را دریافتم موجب شد که احساس بهتری از زندگی کردنم در ایران داشته باشم. درمجموع، افراد مثبت و دوست داشتنی توانایی تغییر نگرش و ایجاد عمق نگاه در افراد را دارند و گاهی حضور این افراد دلیل ماندن و صبوری دیگران هم می شود. با این دید، تجربه درک حضور این افراد مثبت، نیک اندیش، پاک سرشت، والانگر و فروتن نیز از تجربیات خوش آیند در ایران است که گاهی بر تمام تجربیات منفی آن می چربد.

Advertisements

2 thoughts on “تجربه یک سال زندگی در ایران

  1. کلی گویی کردی اینجا
    بعد هم شما نیازی به زندگی در ایران نداری که متوجه بشی مردم هر چیزی را پخش میکنند از توصیه های غذایی و دارویی تا داستان هایی که خواندند. این که مردم هر چیزی را باور میکنند و هر چیزی را پخش می کنند خاص مردم ایران نیست، هر جامعه ای که مردمش به هم نزدیک باشند و با هم رابطه تنگاتنگ داشته باشند این ویژگی ها را دارد، ولی بعضی ازکسانی که باید بهتر بدانند کسانی که استاد دانشگاه و تحصیلکرده هستند هم به این طرهات و اباطیل دامن می زنند. دو نمونه اش را اینجا میگذارم
    http://shahrbaraz.blogspot.com/2013/12/blog-post_26.html
    این آقا که اینطور بگه، مردم معمولی که تحصیلات این جناب را ندارندن چی بگویند.؟
    http://shahrbaraz.blogspot.com/2009/03/blog-post_07.html
    بعد هم باید به جای این که نق زد ،سهم خودمان را در روشن کردن فضای جامعه ایفا کنیم.

    • ممنون از کامنت، راستش من همون اول هم گفتم که کلی گویی می خوام بکنم و سعی کردم که خیلی “سابجکتیو” ننویسم چون شاید اینجوری افراد بیشتری بتونن باهاش ارتباط برقرار کنند. درضمن این تجربیات من در ایران محسوب میشه و لزوما غیرقابل تعمیم به جوامع دیگر نیست. اما درهرحال به نوعی معزل ایران هم محسوب میشه.
      بازهم ممنون

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s